تبليغاتX
Shiny Star

نازنین و دختر پنج ساله اش

نوشته شده توسط نازنین
پنجشنبه 7 آبان1388
 

پنج سال اینجا نوشتم٬ پنج سال با این خونه زندگی کردم٬ عاشق انگورای خونمم٬ موزیکش٬ بوش...

ممنونم از همه کسایی که با من همراه بودن و گاهن حالی از من و دخترم می پرسیدن.

آرامش آرزو می کنم برای خودم و شما...

این وبلاگ به احتمال خیلی درصد دیگه آپ نمی شه.

باران ِ تهران،تولد وبلاگ

نوشته شده توسط نازنین
چهارشنبه 25 شهریور1388
بارون اومد،احساس تازه شدن می کنم.امشب با سارا رفتیم تو حیاط و اومدن پاییزو پر از جیغای کوچولو و خیسیای لباسامون کردیم.

دراز کشیدم و صحنه هایی از جلوی چشمام رد می شن که آخرش چیزی جز حسرت برام ندارن.چشمامو به هم فشار می دم که ابرکای خیال پردازیم دود بشن برن هوا.

 خوابیدن سخته،فکرای جور واجور نمی ذارن بخوابم.

صبح ِ فردا،ساعت هشت یعنی اون چیزی که قراره خدا بخواد و من ازش بی خبرم.

 

راستی،دیروز این وبلاگ پنج ساله شد،صاحب وبلاگ آلزایمر داره!

حقیقت ِ مرد ِ ایرانی

نوشته شده توسط نازنین
شنبه 14 شهریور1388
 

همشون آخرش با چند تا سکه
یه دونه آفتاب مهتاب ندیدش رو میخرن
همشون
همیشه!
 

برای تو...

نوشته شده توسط نازنین
سه شنبه 27 مرداد1388
یقین دارم که تا همیشه دوستش خواهم داشت.او تنها کسی بوده و هست که تنهایی هایمان را با هم و در کنار هم پر کرده ایم.او برایم یکیست و دیگری جایش را در دلم پر نخواهد کرد.بهترین و بدترین لحظات را کنار هم بوده و هستیم.او برای من ارزش دارد.او می فهمد.او پاک است.او معنی زیبایی٬معنی درک٬معنی دوست داشتن را می فهمد و می داند.دلم برایش کوچک می شود.رفتنش غصه دارم می کند.می دانم٬خدا هیچ دو نفری را که دلبسته و وابسته هم می شوند ـ چه همجنس و چه دو جنس ـ تا همیشه کنار هم نگاه نمی دارد٬عادت کرده ام به این کار ِ خدا.کاری از من بر نمی آید٬فقط می توانم شاهد قدم هایش باشم که هر لحظه از من دور و دورتر می شوند.یاد همه روزهای خوبمان٬همه دوست داشتن هایمان٬همه بوسه هایمان و در آغوش کشیدن هایمان٬درد و دل هایمان٬پیاده روی های گاه و بیگاه و خنده های از سر ِ ذوقمان بخیر...

این روزها٬روزهای آغاز زندگی جدید تو خواهد بود و روزهای تنهایی من...به تو نگاه می کنم که لبخند بر لب داری و چشمانت غصه دار است٬به خودم نگاه می کنم که عزیزانم را یک به یک از دست می دهم و تنها تر می شوم.خدایا چه می کنی با من؟

برایت روزهای پر از عشق آرزو می کنم٬روزهای پر از دوست داشتن.فقط می خواهم بدانی که...خودت که همه را می دانی٬چه بگویم؟؟

یادت بماند همه چیزمان را٬تو را به خدا یادت بماند.اشک می ریزم و می نویسم٬"کَری می" گوش می دهم به یاد اولین روز آشناییمان.آن مجسمه چوبی را بگذار جلوی چشمانت و گاهی به یاد بیاور مرا.

جای خالی تو به اندازه ی همه دلتنگی های من است دختر جان.کاش می فهمیدی حالم را.همه این روزها سکوت کردم ولی دیگر این بغض لعنتی امانم نداد و دلتنگی هایم را فاش کردم.حرف ِ آخری ندارم٬نمی خواهم حرف ِ آخری داشته باشم.خدایت نگهدار...

نوشته شده توسط نازنین
شنبه 17 مرداد1388
بهش می گم بابا به جای سیگار کشیدن یه تیکه شکلات بذار دهنت.

می گه بابا تو چی می دونی از لذت سیگار کشیدن؟

بهش می گم منم بکشم؟

اخم می کنه.

نوشته شده توسط نازنین
یکشنبه 4 مرداد1388

تنها لحظه ای که به آرامش محض می رسم لحظه ایه که گنجشک ها دم ِ اذان با تمام نیروشون جیک جیک می کنن بعد یه لحظه همشون ساکت میشن،یه سکوت فریبنده.توی درختا،روی سیمای برق پر می شه از پرنده.حتی گربه ها هم بی حرکت می شن.نمی دونم چه جبریه که اینجوری می شن.گاهی فکر می کنم کاش یه جبری بود که ما آدما رو هم چند لحظه اینجوری مست می کرد.گاهی جبر رو بیشتر از اختیار دوست دارم...


نوشته شده توسط نازنین
سه شنبه 30 تیر1388
 

بعضی صفات همیشه بد می مانند و گذشت زمان هم هیچ تاثیری در خوبتر جلوه دادنشان نمی تواند بکند.بعضی کارها همیشه زشت می مانند درست مثل همان بعضی صفات.بعضی چهره ها هم تا همیشه در نظرمان به بدی یادآور می شوند.کاری هم نمی شود کرد.ذهن خلاق است و از آدمها شکل می سازد.