پنج سال اینجا نوشتم٬ پنج سال با این خونه زندگی کردم٬ عاشق انگورای خونمم٬ موزیکش٬ بوش...
ممنونم از همه کسایی که با من همراه بودن و گاهن حالی از من و دخترم می پرسیدن.
آرامش آرزو می کنم برای خودم و شما...
این وبلاگ به احتمال خیلی درصد دیگه آپ نمی شه.
دراز کشیدم و صحنه هایی از جلوی چشمام رد می شن که آخرش چیزی جز حسرت برام ندارن.چشمامو به هم فشار می دم که ابرکای خیال پردازیم دود بشن برن هوا.
خوابیدن سخته،فکرای جور واجور نمی ذارن بخوابم.
صبح ِ فردا،ساعت هشت یعنی اون چیزی که قراره خدا بخواد و من ازش بی خبرم.
راستی،دیروز این وبلاگ پنج ساله شد،صاحب وبلاگ آلزایمر داره!
این روزها٬روزهای آغاز زندگی جدید تو خواهد بود و روزهای تنهایی من...به تو نگاه می کنم که لبخند بر لب داری و چشمانت غصه دار است٬به خودم نگاه می کنم که عزیزانم را یک به یک از دست می دهم و تنها تر می شوم.خدایا چه می کنی با من؟
برایت روزهای پر از عشق آرزو می کنم٬روزهای پر از دوست داشتن.فقط می خواهم بدانی که...خودت که همه را می دانی٬چه بگویم؟؟
یادت بماند همه چیزمان را٬تو را به خدا یادت بماند.اشک می ریزم و می نویسم٬"کَری می" گوش می دهم به یاد اولین روز آشناییمان.آن مجسمه چوبی را بگذار جلوی چشمانت و گاهی به یاد بیاور مرا.
جای خالی تو به اندازه ی همه دلتنگی های من است دختر جان.کاش می فهمیدی حالم را.همه این روزها سکوت کردم ولی دیگر این بغض لعنتی امانم نداد و دلتنگی هایم را فاش کردم.حرف ِ آخری ندارم٬نمی خواهم حرف ِ آخری داشته باشم.خدایت نگهدار...
می گه بابا تو چی می دونی از لذت سیگار کشیدن؟
بهش می گم منم بکشم؟
اخم می کنه.
تنها لحظه ای که به آرامش محض می رسم لحظه ایه که گنجشک ها دم ِ اذان با تمام نیروشون جیک جیک می کنن بعد یه لحظه همشون ساکت میشن،یه سکوت فریبنده.توی درختا،روی سیمای برق پر می شه از پرنده.حتی گربه ها هم بی حرکت می شن.نمی دونم چه جبریه که اینجوری می شن.گاهی فکر می کنم کاش یه جبری بود که ما آدما رو هم چند لحظه اینجوری مست می کرد.گاهی جبر رو بیشتر از اختیار دوست دارم...
بعضی صفات همیشه بد می مانند و گذشت زمان هم هیچ تاثیری در خوبتر جلوه دادنشان نمی تواند بکند.بعضی کارها همیشه زشت می مانند درست مثل همان بعضی صفات.بعضی چهره ها هم تا همیشه در نظرمان به بدی یادآور می شوند.کاری هم نمی شود کرد.ذهن خلاق است و از آدمها شکل می سازد.

